برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
فردا یه مهمونی کوچیک داریم... مامان بزرگ هم امروز بعدازظهر اومدن. یه نگاه به کل خونه انداختن بعد گفتن
نه سلیقه تون خوبه خوشم اومد گفتم خب خداروشکر شما اوکی بدین یعنی
دیگه عالیه بعد هنوز نیومده میگن خب دیگه به سلامتی جا به جا شدین
باید بذاری خواستگارا بیان! گفتم بیخیال بذارین همین یه ماه باقیمونده رو
نفس بکشم. حوصله ندارم :/ و باز نصیحت ها و حرف ها شروع شد...
فعلا تنها نوه های مجرد و در فرهنگ مامان بزرگ "دم بخت" ، من و پسرخاله
هستیم که خب اون پسررره کی میخواد بهش حرف بزنه ولی من هر بار باید
کلی نصیحت بشنوم و هیچی نگم! البته برخلاف نوه های قبلی ناراحت نمیشم
ولی خب هربار شنیدن این حرف ها هم
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
ظهر رفتم دانشگاهتعمیرات و تمیزکاری و رنگ و از این ماجراها بود. اتاق استادها هم که خالی
گفته بود اگه نبودم زنگ بزن بیام. زنگ زدم گفت آموزشم الان میام یه جا
پیدا کنیم تااتاقم درست بشه.
یه اتاق خالی پیدا کردیم رفتیم اونجا بعد یهویی صداش و یواش کرد گفت تو
آموزش اسمت و شنیدم گوشام تیز شد فهمیدم درحال ث
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
یعنی میشه فردا این بلاتکلیفی تموم بشه؟
+ بعدازظهر فقط خوابیدم که بیدار نباشم که حداقل برای چندساعت
به هیییچ چیزی فکرنکنم!
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
تحمل بلاتکلیفی برزخ از عذاب جهنم سخت تره ...
میدونم جز به اجازه تو هیییچ اتفاقی رخ نمیده حتی افتادن یه برگ از درخت!
+ خدایا کمک کن تموم بشه این بلاتکلیفی...
++ هیچ قدرتی برای تمرکز کردن رو کارام ندارم
روزهای خالی و سفید اون دفترچه که از اول هفته روی میزم بازه باعث
میشه هرروز یادم بیاد که چقدر راحت زمان و به بطالت میگذرونم!!!
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور